چراغ سبزها || متیو مک کانهی

چراغ سبزها || متیو مک کانهی

دو سه روزی تا سال جدید مانده بود و داشتم در اپلیکیشن طاقچه تازه ها را بررسی می کردم که با دیدن تصویر متیو مک کانهی بازیگر معروف هالیوودی بر روی جلد کتابی با نام چراغ سبزها تصمیم گرفتم تا در ایام نوروز هر شب پیش از خواب چندصفحه ای از این آن را بخوانم. باید اعتراف کنم که قبل از خواندن کتاب، تصورم این بود که قرار است با کتابی خسته کننده در مورد زندگی یک شخص رو به رو شوم. خیلی طرفدار زندگی نامه های افراد نیستم اما با خودم گفتم از آنجایی که این کتاب یکی از بهترین کتاب‌های ۲۰۲۰ به انتخاب گاردین، آمازون، نیویورک‎تایمز و… است و از طرفی چون داستان زندگی یک بازیگر است (خودتان می دانید دیگر که فیلم بازم! :)) احتمالا باید پر از هیاهو و جنجال و شاید هم رسوایی باشد 🙂 پس عقل سلیم می گوید نیم نگاهی به آن بی اندازم!

باید بگویم داستان زنگی مک کانهی یا به قول خودش نامه عاشقانه اش به زندگی من را شگفت زده کرد… او صفحات ابتدایی کتاب را چنین آغاز کرد:

پنجاه سال است که در این زندگی‌ام، چهل‌و‌دو سال است که سعی می‌کنم معمای آن‌را حل کنم، و سی‌و‌پنج سال است که از سرنخ‌هایی که برای حل آن پیدا می‌کنم یادداشت برمی‌دارم؛ یادداشت‌هایی درباره‌ی موفقیت‌ها و شکست‌ها، شادی‌ها و غم‌ها، چیزهایی که باعث شگفتی‌ام شده‌اند و چیزهایی که به خنده‌ام انداخته‌اند. سی‌و‌پنج سال فهمیدن، به‌خاطر‌سپردن، تشخیص‌دادن، جمع‌کردن، و نوشتنِ چیزهایی که برایم تکان‌دهنده یا جذاب بوده است. این‌که چطور عادل باشم… چطور استرس کم‌تری داشته باشم… چطور خوش بگذرانم… چطور کم‌تر به آدم‌ها آسیب بزنم… چطور آدم خوبی باشم… چطور چیزی‌ را که می‌خواهم به دست بیاورم… چطور در زندگی به معنا برسم… چطور خودِ واقعی‌ام باشم.
همیشه می‌نوشتم تا بتوانم فراموش کنم. فکر‌کردن به بازنگری در زندگی و افکارم آزاردهنده بود. گمان نمی‌کردم از حملِ این زندگی و افکار لذت ببرم. اخیراً جرأت پیدا کرده‌ام به نوشته‌هایم در این سی‌و‌پنج سال ــ درباره‌ی کسی‌که پنجاه سال بوده‌ام ــ نگاهی بیندازم. و می‌دانید چه شد؟ بیش‌تر از چیزی‌که فکر می‌کردم از بودن در کنار خودم لذت بردم. خندیدم… گریه کردم… فهمیدم بیش‌تر از حد انتظارم لحظه‌ها را به خاطر دارم… و کم‌تر فراموش کرده‌ام.
این یک نامه‌ی عاشقانه است: برای زندگی.

من بی نقص نیستم؛ نه، همیشه خدا پا توی لجن می گذارم و تازه وقتی به کثافت کشیده شدم میفهمم! اما یک چیزی را خوب یاد گرفته ام، و آن این است که چطور کفش هایم را پاک کنم و به راهم ادامه بدهم.

همه ما گاهی پا توی لجن می گذاریم، به مانع برمیخوریم، گند بالا می آوریم، گند می زنند به احوالمان، مریض می شویم، به چیزی که می خواهیم نمی رسیم، از هزاران ” می تونستم بهتر عمل کنم” و “کاش این اتفاق نیفتاده بود.” در زندگی مان میگذریم. پا گذاشتن در لجن اجتناب پذیر است، پس بیایید یا به چشم خوش اقبالی به آن نگاه کنیم، یا بفهمیم چطور میتوانیم جلویش را بگیریم.

با خواندن این خطوط به شدت با آدمی که آن را نوشته است احساس نزدیکی کردم و احساس کردم او قلمی معصوم دارد که صادقانه درس هایی که در زندگی اش کسب کرده است را میخواهد با من به اشتراک بگذارد. کسی که در عین مشهور بودن بسیار خاکی است و بدون هیچ واهمه ای شکست ها،موفقیت ها و لحظات تلخ و شیرین زندگی اش را چون مدال افتخاری به سینه زده است تا همه ببینند. مک کانهی از طریق داستان های پر هیجان و بسیار متعدد زندگی اش که پر از درس است منش و نگرش خود را نسبت به زندگی برایم تعریف می کرد. به گونه ای که فکر می کردم آن لحظه خاص از زندگی متیو را به همراه او تجربه می کنم.

آنقدر محو داستان های جذاب میتو و خانواده اش و حرفه اش شده بودم که تقریبا بسیاری از صفحات کتاب را با هایلایت کردم. چراغ سبزها هدیه خوبی بود که به خودم برای آغاز سال نو دادم.

کتاب درس های زیادی برایم داشت اما مهمترین آن ها این بود که چرا مهم است تا خودم را از دنیای پرهیاهوی امروزی جدا کنم. متیو بارها و بارها پیاده گردی را بعنوان درمانی برای سردرگمی هایش تجویز می کند و هر بار با دوری از محافل و دنیای سریع امروزی دست اوری شگرف پیدا می کند.

او بارها و بارها خودش را در سکوت، انزوا و طبیعت می یادو خلاق تر و انسانی تر زندگی را دوباره پیدا می کند.

درس هایی که او از رنج ها وچراغ قرمزهایش گرفته است بی نظیر هستند.

اینکه فردی مشهور حاضر میشود بیش از ۲۰ ماه از هالیوود کناره گیری کند تا به آنچه که می خواهد برسد و یک مرحله انزوای خودخواسته را شروع می کند نشان از ایمان او به راه و ریسک پذیری بالای او دارد. و اوبلخره موفق می شود پس از این مدت طولانی به او نقش هایی پیشنهاد می شود که دیگر نشانی از یک جوان سکسی در فیلم های عاشقانه نیست بلکه او کاراکترهای عمیق تری را پس از آن به عنوان یک بازیگر تجربه می کند. موفقیتی که ثمره صبر، استقامت، ریسک پذیری و ایمان به راهی است که او می خواهد برود.

به شما پیشنهاد می کنم اگر به دنبال رشد شخصی هستید حتما در سبد مطالعه خود این کتاب بی نظیر را قرار دهید. اگر زبان انگلیسی شما خوب است و علاقه مند هستید تا با صدای خود متیو داستان بی نظیرش را بشنوید می توانید از وب سایت نوار فایل صوتی چراغ سبزها را خریداری کنید.

طریقه داستان گویی متیو و بیان داستان زندگی اش بی نظیر است و من شیفته شنیدن آن از زبان خودش شدم. با کلیک کردن بر روی تصویر زیر می توانید به بخشی از قصه گویی اش، گوش فرا دهید.

در ادامه چند بخش از کتاب او را که برایم ارزشمند است با شما به اشتراک می گذارم:

عقل سلیم هم مثل پول و سلامتی ست.

وقتی به دستش آوردی، باید برای حفظ اش تلاش کنی.

چرا هر کسی به دوره ای پیاده گردی نیاز دارد؟

نسبت میزان نویز به سیگنال اصلی.

ما بیش از هر زمان دیگری در تاریخ بشر مورد بمباران محرک های غیرطبیعی قرار میگیریم. باید برویم جایی که حسگرهای بدن مان کاهش پیدا کند، تا بتوانیم صدای سیگنال های اصلی را در پس زمینه روح مان بشنویم. وقتی سر و صدا کم شود، نشانه ها واضح تر می شوند، دوباره صدای خودمان را می شونیم و با خودمان دیداری تازه می کنیم.

گذر زمان به تنهایی دل را جلا می دهد.

روح ما انسان هامثل آهنربا جاذبه دارد… و نیرویش بی پایان است.

هیچ چیزبه اندازه تف کردن توی صورت خودتان،شما را متواضع و خاکی نمی کند. باور کنید.

به جایی دورتر از دسترس تان چنگ بیندازید، همیشه خط پایان را برای خودتان جلوتر ببرید، چون سقف ساخته آدمی ست.

عادت های خوبی خلق می کنم و بعد برده آن ها می شوم.

معمولا اولین قدمی که ما را در زندگی به هویت مان می رساند،

گفتن ” من خودم را خوب می شناسم” نیست،

بلکه گفتن ” می دانم چه کسی نیستم” است. فرایند حذف.

داشتن گزینه های بی شمار می تواند از هر کداممان یک دیکتاتور بسازد.

بنابراین باید خودمان را از آن فزونی ای که نمی گذارد بیش تر و بیش تر خودمان باشیم، خلاص کنیم.

وقتی گزینه های بی فایده را کنار بگذاریم،

در نهایت و تقریبا به طور تصادفی، پیش روی مان گزینه های مفیدتری میبینیم.

دانستن اینکه چه کسی هستیم سخت است. اول باید آنی که نیستیم را حذف کنیم،

آن وقت خودمان را- آن جا که باید باشیم- پیدا می کنیم.

ما چراغ های زرد و قرمز را دوست نداریم. آن ها حرکت مان را کند یا جریان مان را متوقف می کنند. آن ها سرسخت اند، مثل زمستانی پابرهنه. آن هامی گویند نه،ولی گاهی چیزی را به ما می دهند که به آن نیاز داریم.

رسیدن به چراغ سبز مهارت می خواهد: نیت، زمینه، ملاحظه، تحمل،انتظار،سرسختی، سرعت ونظم.

می توانیم صرفا چراغ قرمزهای زندگی مان را شناسایی کنیم و با تغییر مسیرمان به طوری کمتر با آن ها مواجه شویم. به چراغ سبزهای بیشتری برسیم. حتی می توانیم چراغ سبزها را به دست بیاوریم. آن ها را مهندسی و طراحی کنیم.

خدا خوش شانس است.

الهه شانس اقبال است،

اقبال خواهر سرنوشت است،

سرنوشت همان نظم الهی ست،

و نظم الهی همان خداست.

پس تا جایی که به من مربوط است،

اگر به شناس معتقدی،

به خدا هم هستی.

1 دیدگاه دربارهٔ «چراغ سبزها || متیو مک کانهی»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *